روز مادر
میفهمیم جریان چیه من این همه مدت مادرم کنارم بود قدرشو ندونستم
حالا که ازش دورم میفهمم چه خبر نمیدونم شایدم دارم چرند مینویسم شما ببخشین
من برم یا حق
اولین بلاگ 3 گانه های آبادان
میفهمیم جریان چیه من این همه مدت مادرم کنارم بود قدرشو ندونستم
حالا که ازش دورم میفهمم چه خبر نمیدونم شایدم دارم چرند مینویسم شما ببخشین
من برم یا حق
قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه زدیار و دیاری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک! در دل من
همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ"
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب.
قاصدک! هان ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام" آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
هیچگاه با او حرف نزد
و هیچ کس نبود که این همه تنهایی را ببیند
پرنده ها تا او را میدیدند,فرار می کردند,بچه ها هنگام بازی او را با سنگ میزدند
و او به جای گریه,لبخند میزد تا مبادا آن خنده های کودکانه.باز به سکوت مطلق مزرعه تبدیل شود
او دیگر از آن همه سکوت متنفر بود
حاضر بود صدای درد را در خود خفه کند ولی باز آن سکوت به سراغش نیاید
سالها کذشت و او دیگر پیر شده بود,شاید هم جوان بود ولی درد روزگار.بی مهری دنیا او را پیر نشان می داد
آنقدر زیر باران و برف مانده بود که لباس تنش پاره پاره شده بودوشاخه های بدنش زیر نور آفتاب خشکیده بودند و او دیگر توان ایستادن نداشت
پرنده ها دیگر از او نمیترسیدند و او چه شاد بود میان خشم روستاییان
یه روز مردم ده بعد سالها به سراغش آمدند و او تصور کرد که آنها به تنهایی او پی بردند
چه تصور احمقانه ای
مترسک به آنها لبخند زد ولی آنها هیچی ندیدند جز پیری مترسک
همه یک صدا حکم مرگ او را دادند بدون آنکه بدانند او سالهاست که مرده
او را تکه تکه کردند و با هر ضربه آنها, مترسک فریاد شادی سر میداد آخه دیگه مجبور نبود سالهای بیکسی را تحمل کند
لحظه های آخر چشمهایش را گشود و دید مترسک جدیدی جای او آمده و او با خود فکر کرد باز هم تکرار تنهایی این دفعه برای یه مترسک دیگر
حالا اجزای تکه تکه مترسک هر گوشهای افتادهایت
عدهای از پرنده ها از شاخه های خشکیده او لانه ساختند و او بستر گرمای جوجه های آنها شد,همان پرنده هایی که روزی از او میترسیدند,
حالا در آغوش او
می خوابند
تکه های دیگر او گرمای آتشی شد برای سرمای کودکان,کودکانی که
او را با سنگ میزدند
مترسک از اینکه با مرگش دلها را شاد کرده بود شاد بود و بعد از سالها خندید
مدتی میرم گمو گور بشم که شما دوستان هم از دست مطالب من راحت بشین
پس تا بعد یا حق![]()
اين مثنوي حديث پريشاني من است
.( دكتر علي شريعتي)
پرنده از ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری میپرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود
سلام ... :
....
.
.
...
خدا را شكر :
مي تونم بپرسم ؛ چرا ؟!! -
چون خدا خواست :
چه خوب شد كه خواست خدا اين بود . -
بمانم ، مي ماني؟ :
اگر خدا بماند -
بروم ، مي آيي ؟ :
اگر خدا بيايد -
منتظر بمانم تا خدا بگويد..؟؟؟ :
بمان تا از خدا بپرسم -
.
.
سلام ...!!! -
( كسي نبود كه پاسخ مرا جويا باشد
رفتي و من ماندم و ردپاهاي ناخوانده ات
)در ....
و خدايي كه حالا پر زده از ميان من و تو
.
.
.
.خدا خواست
من از همه معذرت میخوام که اینجا انقدر قمگینه ولی چه کار کنم که دسته خودم نیست
تا بعد
یا حق
برگرفته از كتاب "فاطمه فاطمه است"، نوشتهِ دكتر علي شريعتي
يا مهدي جان يا امام زمان ! نميدونم الآن كجايي؟ ولي اگه كنار قبر نا پيداي مادر هستي براي ما هم دعا كن .
يا علي جان ! امروز دلم ميخواد مدينه باشم تا يه گوشه تابوت مادرم رو بگيرم و تو تشييع جنازه غريبانه مادرم، تو دل شب شركت كنم .
اما چرا تو دل شب ؟ مگه مدينه شهر پيامبر نبود؟ مگه فاطمه دختر رسول خدا نبود؟ پس چرا اينطور غريبانه؟
آره مدينه شهر پيامبر بود ، اما بعد از شهادت رسول الله همه مردم اين شهر كافر شدند . همونايي كه تو روز غدير خم پيمان بستند كه نگذارند علي (ع) به خلافت برسه (يعني عمر و ابوبكر و...) ، خلافت رو غصب كردند و فدك رو كه هديه پيامبر بود از فاطمه گرفتند تا خيلي زود نشون بدند كه حتي يك لحظه به خدا ايمان نياورده بودند و سند بي آبرويي اين دو نفر رو محسن فاطمه با خون خودش در رحم مادر امضا كرده است .
پس بياين با هم تبرّي رو زنده كنيم و فرياد بزنيم: خدايا لعنت كن، عمر و ابوبكر سر كرده قاتلين مادرم را.
اين عربهاي جاهلي كه خيلي زود كافر شدند ، لياقت نداشتند كه از بركت فاطمه بهرهمند بشند و لياقتشون همونه كه خودشون و بچه هاشون تا ابد تو جهل و كثافت باقي بمونند وگرنه فاطمه زهرا اون قدر بزرگه كه اسمش به تنهايي ميتونه معجزه كنه .
فاطمه ، كوثر است يعني خير كثير براي همه كس البته كساني كه مثل عربهاي جاهل چشاشونو رو حقيقت نبندند .
نميدونم چقدر از شهر فاطيما ميدونين ، پس بذارين يه اشاره اي به داستان اين شهر كه در واقع داستان عنايت حضرت زهرا به همه آدم هاي حقيقت جو است بكنم :
در سال 1917 در دهكده كوچكي در پرتغال سه كودك معصوم پرتغالي، مردم دهكده را از ملاقات هاي خود با بانوي نوراني كه خود را فاطيما ميناميد و آنها را راهنمايي ميكرد ، با خبر كردند و زمينه اي را فراهم آوردند تا هفتاد هزار نفر در سيزدهم ماه مي همان سال در آن دهكده گرد هم آمدند تا شاهد معجزه آن بانوي گرامي باشند و آن معجزه چرخيدن و نزديك شدن خورشيد بود . از آن زمان تا كنون اين دهكده تبديل به شهري زيارتي شده است و هيچ كس را ياراي انكار اين واقعه عظيم نيست .
همه ساله سيل مشتاقان حضرت فاطيما در آن روز گرد هم ميآيند و با گفتن ذكرهاي مختلف با تسبيح( كه از دستورات آن بانوي نوراني به آن كودكان بوده ) و ساير اعمال عبادي با هر زباني به حضرت فاطيما متوسل ميشوند و حاجاتشان را ميگيرند و چه بسيار بيماراني كه در آن مكان مقدس از حضرت فاطيما شفا گرفتند. حتي پاپ ژان پول دوم و ششم هم از شركت كنندگان در اين مراسم هاي ساليانه بوده اند.

يا فاطمه ! تو اينقدر مهربوني كه مسيحيان و حتي يهودي ها از تو حاجاتشون رو ميگيرن ، يه گوشه چشمي هم به ما بكن .
مهدي بيا ز قاتل زهرا سؤال كن
مادر چه كرده بود كه اورا كتك زدند
اللهم صل علی فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها و سره المستودع فيها بعدد ما احاط به علملک اللهم العن الجبت و الطاغوت
سلام بر راز دارترين زنان عالم !
آری ؛ .. همان لاله ی پرپر شده ی مصطفی
نوجوان بانوی خميده ..
يا ايها الناس کجاييد ؟ ..
مگر شما در غدير نبوديد ، مگر رسول دست ولی را روی دست نگرفت ،
بالله ؛ .. محمد بارها اشاره کرد ، فرياد زد ، و فرمود : فهذا علی مولا
ــــ اين علی ست ولی ، اين ولی ست علی ــــ
لعنت خدا بر شما باد ! .. که در کتاب اعجاز حقش سفارش به اطيعو الله و اطيعو الرسول شد ، اما نه آنکه عمل کرديد بلکه چهره ای ديگر به آن داديد ..
وای بر شما امت ظاهر نشان ! ..
از فاطمه [س] بگويم ،
از کوچه ی مهد بنی هاشم ،
از سقط محسن [ع] ،
از شکستن پهلوی نازدانه ی رسول خدا [ص] ! ..
از ناله های پنهانی حسن [ع] که هر دم می گويد وای مادرم ، وای مادرم ..
يا از شيون ذوالفقار در نيام ، يا خانه نشينی علی [ع] و يا رشادت های صفين و خيبر و احد ! ..
ای دنيا پرستان ! ..
براستی چه کرده ايد به زهرا [س] ، همان زهرايی که دار و ندار پدر بود ، ..

چنان کرديد که ..
محسنش سقط گشت ، پهلويش شکست ، سينه اش سوخت ، گوشواره از گوشش جدا شد ..
وای بر شما ! وای بر شما که خود را امت رسول الله [ص] ميدانيد ! ..
بارها پيامبر [ص] فرموده بود که : ..
فاطمه [س] پاره ی تن من است ، هر کس فاطمه [س] را بيازارد مرا آزرده و هر کس که مرا بيازارد خدا را آزرده است .
يقين داريم که وعده اش حق است و اين جهان دار قرار نيست
باشد ؛ ..
که خدا عالم ست ، ناظر ست ، عادل ست .
هوای دلمان ابری شده و چشمانمان بارانی
کم نبود غم اندوه ها که هنوز بعد از چهارصد و هزار و يک سال باز دل شيعه ؛
می شکند و می سوزد و خاکستر می شود ..
بالاخره منتقم خون مادر با سيما و صولت حيدری بر چشمان ظاهر شود ،
و انگشت تعجب بر دهان آنان که انتظاره ما را بيهوده می دانستند بگذارد ..
انشالله ..

بقیــع رفتــگان
او هیچ نشانی از خاک بر تن نداشت تا قبر او را در خاک جستجو کنید
آسمان نیلگون
تصویری از گونه نیلی و سیلی خورده اوست
و دریـــــا
اشکی فرو افتاده از گونه اش
باور کنید آن شب علی (ع) هیچ جا را به وسعت قلب خویش نیافت
تا فاطمه (س) را در آن جای دهد
فاطمه (س) را در قلب علی (ع) جستجو کنید
اگر آنجا نیست
پس چرا وقتی آسمان دل علی (ع) ابری میشود و شقشقه باریدن می گیرد
هر قطره اش
عطر فاطمه (س) میدهد ؟
به نقل از وبلاگ منتظران مهدی(عج)
چشمها منتظرند
دل گواه است که او می آيد
گام هر رهگذری پايهی قلب مرا می شکند
و مرا در غم اين می فکند که نبيند مگر اين جاده سرد
قدم هايش را
لحظهها باز گذشت
باز اين ابر سياه آسمان را پوشاند
باز اين بغض گران بر گلو چنگ انداخت
عاقبت پيچک باور به ضميرم روييد
که رقيب از من برد
باز هم او دل خود را به رقيبم بسپرد
حيف که نشد بيدار بمانم
تمام پاييز را
تا شيطان لای تاريکی موهايم
فلوت نزند ديگر
و سلولهايم راضی بمانند
از طعم خيس بدنم
------------------------------------------
نگاهم ترک برداشته
سرم
دستهايم
دهانم
----------------------------
وقت خداحافظی
پدر داشت تنهايیاش را می شست درغروب کوچک حوض
مادر به دلواپسی حياط می آويخت گيسوان مضطربش را
و صدای زرد کلاغ سايه انداخته بود رو تسبيح بی بی
----------------------------------
حالا من دارم نذر می کنم برای دلم
تنها قسمت سالم مغزم را
تا نرود جنازه ام از حافظهی محيط
به تنهايی اتاقم
که پرتم نکند خدا از کابوس ملکوت
به رويای ...
اتاقم
--------------------------------------
حالا من دارم قديمی می شوم
کهنه و زبر
با اين غبار روی صورت
حتی اگر همين چند لحظه پيش
از خواب داغ يک انفجار پريده باشم
تمام تنم غرق غروب باشد
و غروب روی تنم
بوی پلکهای جبرئيل بدهد
----------------------
حالا ديگر
آرام
آرام
صدای طولانی خاک است
که می شنوم
و چشمهایم
ميان لختههای خدا
به تکه های يک فلوت شکسته
باز
مانده است.
داشت باران می بارید
به پهنای صورت این قاب قهوه ای
و ساعت از تمام طول شب
گذشته بود
تو هنوز لای روزمرگی هایت پنهان بودی صنوبر!
چشمهایت بوی کاغذ می داد
لبهایت بوی حرف
و گرم بود سرت
به گیراندن سیگارهای قدی
ندیدی گونه هایش چه طور شکوفه داد
همین دخترک سیاه و سفید داخل قاب
وقتی که آرام بیرون آمد
نگاهت کرد
لبهایش لرزید
ايستاد تا تمام سايه ها بيرون بروند از رگهايت
و آن وقت تو را آهسته از صدای یک جنگل چکاوک آفرید
باورت نمی شود صنوبر!
حالا دیگر
سرچشمه ی هرچه آبشار تنها همین موهای مرطوب توست
و یک سیاره ی کوچک می چرخد در انتهای چشمهایت
که مثل نفسهای بهار
سبز است
باورت نمی شود صنوبر!
حتی هنوز پیداست بوسه هایش روی پیشانی ات
تنها اگر مقابل آفتاب بایستی
و به بارانی فکر کنی که باریدنش
تنها به خاطرتوست
درست مثل همین حالا
که دارد باران می بارد
به پهنای صورت این قاب قدیمی
که چشمهای دختری را در خود
پنهان کرده است
گفتند : ستاره را نمیتوان چید
و آنانکه باور کردند
برای چیدن ستاره
حتی
دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد!
ستارههای درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن
عشق را هدفی نیست
آنچنان که به دست آید
در آغوش جای گیرد
و یا در آیینه چشمانت به تصویر نشیند
باور کن که
عشق
خود همه چیز است...
صداي هوهوي جغدي از دور دست به گوش مي رسيد و شاخه هاي خشك درختان با وزش باد خش خش مي كردند.
اكثر ادم ها ساعت ها بود كه در رختخواب هاي گرم و نرمشان به خواب رفته بودند تا با طلوع صبح روزشان را آغاز كنند. اما تك تك ما با شروع شب روزمان را آغاز مي كرديم.
به چشم ما هر چه راز است در شب است...
صداي زوزه ي گرگي در گوشمان پيچيد. دوستي به اشاره ي دست گفت: حلقه ار تنگ تر كنيد تا رازي را با شما در ميان بگذارم...
حلقه را تنگ تر كرديم و به جلو خم شديم. نور شعله هاي آتش روي صورت هايمان مي رقصيد و در چشمانمان انعكاس مي يافت و او آرام آغاز كرد.....
سکوت نوميد و غمرنگ مغرب آرام و سنگين پيش میآيد و مرا همچون "سايه ی آواره ای در اين کوير"در خود محو ميکند و آفرينش باز در اقيانوسی از شب غرق ميشود و شب چنان بر عالم مينشيند که گويی هيچ گاه بر نخواهد خواست. گويی هرگز نه ديروزی بوده است و نه فردايی خواهد بود و من همچون شبحی از اين شبهاي کوهستانهاي ساکت، صحراهاي به خواب رفته ، ويرانه هاي نوميد و اين شهرهاي آلوده ميگريزم و لب فروبسته از ترنّم ، سر به دشت بی اميد مينهم تا ....
...پايان گيرم.
روح زندانی معبد من تشنه قرنهای بی باران!
کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلوده باز گردانده ام.
شرم دارم که آنها را به تو _که در برگشت بی اميد من از اين هجرت ناکام ، به ديدارم خواهی آمد_ پس دهم.
دوست دارم کوزه ها را همينجا بر سنگ زنم و بشکنم.
کوزه اي را پر از اشک کرده ام و کوزه اي را پر از خون. اين دو را نگاه ميدارم.
چشمهایم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام...
پرستوهای بی بهار من ، قاصدک های آواره در باد، باز گردید!
و تو، تشنه ی مجروح و عزیز من!
چشمهایت را بر من مدوز، ببند ، من از ديدن آنها رنج ميبرم ...
به اندازه همه زندگیم خسته شدم
دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم
بیشتر از این نمیتونم
هنوز موندم چرا این همه زنده ام؟!!!!
دیگه هیچ آرزویی ندارم
چه فایده وقتی آرزو هم برآورده نمیشه
وقتی قراره بر آورده نشه دیگه فرقی نداره آرزویی داشته باشم یا نه
موندم خدا کجاست؟
اصلا منو میبینه؟
صدام رو میشنوه؟
این خدایی که همه میگن کووووووو؟
اگه هست چرا صدای فریاد منو نمیشنوه؟
چرا نمیشنوه خسته شدم
چرا نمیشنوه دارم میترکم
چرا نمیبینه دارم تباه میشم
چرا نمیبینه دارم میسوزم
من به چه گناهی باید از اون که عاشقشم بگذرم؟
خداااااااااااااااااااااااااااا
تو کجایی؟
کجا باید پیدات کنم؟
میخوام التماست کنم
میخوام بهت بگم خسته شدم
میخوام بی واسطه باهم حرف بزنیم
فقط من و تو
خداااااااااااااااااااااااااا
میخوام بفهمم چرا منو به دنیا آوردی؟
میخوام بفهمم چرا هر دفعه که میخواستم بیام پیشت تو دنیا نگهم داشتی؟
چرا باید می موندم؟
بیا بی واسطه حرف بزنیم
حکمتت چی بود که من به دنیا اومدم؟؟؟
اين روز ها حرفام خيلی بوی غم ميده. به بزرگی خودتون ببخشيد و دعا کنيد آروم بگيرم زودتر
از لای برگهای زمان ريز ريز ريز
تف شو به زندگی خودت احمق عزيز
انبوه مرگهای مرتب بدون درد
انبوه زخمهای گرانقيمت تميز
دارند می برند تو را نعش نعش با
اسبان پير و خسته و شمشيرهای تيز
بعدش کنار می روی از هستی خودت
در تکه های کاغذ خونی روی ميز:
من...دوست...عاشق...من از اول...من عاشق
...و واژه واژه می خوری از دست مرد ليز
اقدام کن به مرگ خودت (زندگی نو)
حالا! و تکه تکه خودت را به هم بريز
← تبديل می شويم به اجساد رو به رشد
تبديل می شويم به يک نامه ی عََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََریض
عشق ميتونه عادت باشه. ميشه انقدر نشست و گفت دوست دارم دوست دارم دوست دارم تا شايد طرف مقابل رو دوست داشت. شايد با هر کس که باشی بتونی دوستش داشته باشی و کم کم بهش عشق بورزی.اينجوری عاشق يکی نشد عاشق يکی ديگه ميشی ...اتفاقی که برای هممون ميافته.
ولی وقتی يک نفر رو به دلت واقعا راه دادی و تخم دوستيشو تو دلت کاشتی و آبش دادی و دورش تجير کشيدی که شبا حيوونهای وحشی بهش حمله نکنن و باد خرابش نکنه اونوقت اين موضوع از عادت فراتر ميره اون گل ديگه مثل گل های ديگه نيست
دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد
پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون
روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان![]()
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه
آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
تو گويی شاملو زبان من است که می خواند:
اصرار
خسته
شکسته و
دل بسته
من هستم
من هستم
من هستم
از اين فرياد
تا آن فرياد
سکوتی نشسته است.
لب بسته در دره های سکوت
سرگردان ام.
من می دانم
من می دانم
من می دانم
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگينی پا بر جای هزاران جار خاموش٬
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
در هم شکسته ام
من دل بسته ام.
يا علی
سلام امروز یک داستانی شدیم میخوام براتون بگم
عشق به ورزیم تا به ما عشق بورزند
پسرک گفت: از صمیم قلب متشکرم
پسرک رفت سالها گذشت خانم جوان دچار بیماری سختی شد به طوری که دکترهای شهرستان خودش از درمان او عاجز شدند و او را به شهر بزرگ فرستاند و پیش دکتر «هوارد کُلی» بردند دکتر به محض اینکه فهمید بیمار از چه شهری به انجا آمده برق از چشمانش پرید و سریع به اتاق بیمار رفت و در اولین نگاه او را شناخت و سریع به اتاق مشاوره رفت و در تدارک برطرف بیماری او برآمد او آنقدر تلاش کرد تا بیمار حالش خوب شد و پیروزی از آن دکتر شد
روز آخر بستری بودن زن دربیمارستان فرا رسید به دستور دکتر بیمار برای تصویه حساب به اتاق دکتر رفت دکتر روی برگه ای متنی نوشت و در پاکتی گذاشت و داد به بیمار خانوم جوان ترسید که یک وقت پول داخل آن باشد و او یک عمری قرض دار بماند با ترس در پاکت را باز کرد و دید متنی کوچکی نوشته بهای مبلغ تصویه در مقابل یک لیوان شیر پرداخت شد
« در پناه حق پاینده و زنده باشید »
مدام از پريشاني مردم و روزگار
دلش حسرت آلود و تنش سوگوار
گاهي جنگ با عالم بي وفا جفاکار
که از بخت شوريده رويش غمناک
که از ديدن عيش شيرين خلق
گه از کار آشفته اي دنيا گريان
که کس ديد زين تلخ تر زيستن ؟
گر انصاف پرسي نه نيکوست اين
دهان بي زبان پند مي گفت و راز
که اي بي نوا با بينوايي خود بساز
غم از گردش روزگاران مدار
که بي من و تو بگردد بسي روزگار
غم و درد و شادماني و خوشي نماند هرگز
جزايي عمل من ماند و نام نيک تو ........................
آرزوي توفيق ، سربلندي و سعادت براي تمامي دوستان عزيز و
گرامي را دارم ....در پناه حق باشيد هر کجا باشيد خدا با شما ست.....
دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه
----------------------------------------------------------------------------------------
سخاوت در زياد دادن نيست بموقع دادن است
----------------------------------------------------------------------------------------
خوب گوش کردن را بياموز فرصتها گاه آهسته در ميزنند
----------------------------------------------------------------------------------------
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن!
--------------------------------------------------------------------------------------
براي دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند!
----------------------------------------------------------------------------------------
نمي توانم فرمول موفقيت را به شما بدهم اما ميتوانم فرمول شكست را برايتان بنويسم:بكوشيد همه را راضي كند
----------------------------------------------------------------------------------------
چيزهايي كه در اين دنيا بيش از همه اهميت دارند ، آن هايي هستند كه برچسب قيمت ندارند ، زيرا آن ها با هيچ قيمتي نه قابل خريداري هستند و نه قابل فروش
----------------------------------------------------------------------------------------
مرا ديوانه مي شمارند چراكه روزهايم را به دينارهايشان نمي فروشم
من نيز آنان را ديوانه مي شمارم چرا كه مي پندارند روزهايم با دينارها خريدنيست
----------------------------------------------------------------------------------------
تخته سياهي بر ديوار کلاس
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.
----------------------------------------------------------------------------------------
اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن/تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش))! يا (( تو را عاشقانه مي پرستم ))))مراقب خودت باش)) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم))پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد
----------------------------------------------------------------------------------------
از خدا خواستمت..نه از خودت.. اگه يه روزي ترو ازم بگيره هيچي نميتونم بگم چون خودش ترو داد و خودشم گرفته.. اگه يه روزي نشه که ديگه باتو باشم .. ميام اينجا فقط مينويسم: خدا نخواست ما باهم باشيم... ولي بدون اون روز روز مرگ عشق منه
----------------------------------------------------------------------------------------
گر پسري کشته شود دختري ترشيده شود گر پسران کشته شوند کل جهان ليته شود ( لیته نوعی ترشی )
_______________________________________
ديگه نه اس ام اس جك بزن نه بهم زنگ بزن نه با من حرف بزن . براي اينکه رفتم دکتر گفت قند دارم و نبايد با قند عسلايي مثل تو نزديک بشم!!!
________________________________________
دستام خسته شدن پاهام تاول زدن از کمر افتادم اصلا جون ندارم دارم میمیرم اگه می شه از اندی بپرس تا کی خشکلا باید برقصن
________________________________________
دفتری که بسته شد ديگه بازش نکنيد... قلبی که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد...!!
خوب اگر شما هم دوست داشتید اس ام اس ها و یا آف هایی را که دریافت کرده اید وبه نظرتون زیبا هست را در نظرات برایمان بگزارید تا به اسم خودتون در سایت قرار داده شود.
از دیشب تا حالا حالم از خودم بهم میخوره خدا منو بکش آرزوم همینه