رشتيه دخترشو ميبينه داره به يه پسره لب ميده، خيلي ناراحت ميشه، به خودش ميگه: اين امروز لب ميده، لابد فردا هم ميره سينما، پس فردا هم لابد ميخواد سيگار بكشه!
يه روز يه هواپيما داشته سقوط ميکرده، خلبان ميگه هر چي وسايل دارين بريزين پايين. يکي يه دونه سنگ ميندازه، اون يکي يه چاقو ميندازه، يکي ديگه هم نارنجک ميندازه پايين! وقتي به سلامت فرود ميان و از هواپيما پياده ميشن ميبينن يکي سرش شکسته. ازش ميپرسن چي شده؟ ميگه نميدونم چي شد يه دفه از آسمون يه سنگ اومد خورد تو سرم. يکم ميرن جلوتر ميبينن يه بنده خدايي داره از دستش خون مياد ازش ميپرسن چي شده؟ ميگه داشتم ميرفتم يهو از آسمون یه چاقو اومد خورد رو دستم. يکم ديگه ميرن ميبينن يه ترکه داره هر هر ميخنده. ازش ميپرسن چي شده؟ ميگه هيچي بابا داشتم ميرفتم يهو يه گوز دادم اين خونه بغلي خراب شد!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:59  توسط علیرضا
|
بچه مثبته رفته بوده آموزش چتربازي، قبل از اينكه بپره استادش بهش ميگه: وقتي پريدي، بايد تا بيست بشمري بعد اين طناب رو بكشي تا چترت باز شه.پسره ميپرسه: ببخشيد استاد، اگه چتر باز نشد چي؟ استادش ميگه: سوال خوبيه! در اون صورت، اين يكي طناب رو بكش، كه چتر زاپاس باز شه. باز پسره ميپرسه: شرمنده استاد، اگه دومي هم باز نشد چي؟ استاده ميگه: خوب درون حالت، يك نخ قرمز اينجا هست كه وقتي بكشيش چتر اضطراري باز ميشه. پسره دوباره ميپرسه: ببخشيد وقتتون رو ميگيرم استاد، اما اگه اينم باز نشد چي؟ استاده ميگه: درون صورت صفحه 250 دفترچه راهنما رو بازكن، اونجا توضيح داده. خلاصه پسره خيالش راحت ميشه و ميپره، تا بيست ميشمره، نخ اول رو ميكشه، اتفاقي نميافته. نخ دوم رو ميكشه، بازم چتري باز نميشه. پسره هول ميشه، نخ قرمز رو ميكشه، ولي بازم خبري از چتر نبوده. يهو ياد حرفاي استادش ميافته، خيالش راحت ميشه، دفترچه راهنما رو بازميكنة، صفحة 250 رو مياره، ميبينه نوشته: مشتري گرامي، خواهر شما گاييده ميباشد!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:57  توسط علیرضا
|
با تو بودن را يک بار و تنها يک بار در زندگي تجربه کردهام. بوي تو تنها يک بار به مشامم رسيده است. تو را تنها يک بار لمس کردهام و تنها يک بار با وجود بي مثالت آشنا شدهام و همان يک بار به اندازه يک عمر و شايد بيشتر از آن به طول انجاميد. لحظه لحظه اين با تو بودن را به ياد ميآورم و با ياد آن به زندگي معنا ميدهم. نفسهايت را به خاطر آورده و آنچنان از خود بيخود ميشوم که نفس کشيدن خود را فراموش ميکنم. باري ديگر مرا به سوي خود بخوان که محتاج يک لحظه با تو بودنم.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:56  توسط علیرضا
|
پرچم عربستان رو به تركه نشون ميدن، ازش ميپرسن: اين پرچم كجاست؟ تركه يوخده فكر ميكنه، ميگه: پرچم اسپانيا! ملت جا ميخورن، ميگن: آخه چرا اسپانيا؟! تركه ميگه: ايلده خودتون نگاه كنيد، روش نوشته: الالهلالهلالا!
عربه تو اتوبوس يه دختره خوشگل رو ميبينه، پياده كه ميشه شماره اتوبوس رو بر ميداره !
تركه ميره جبهه بهش ميگن: ببين اين نارنجك رو وقتي ميخواي پرت كني بايد ضامنش رو بكشي، بعدتا ده بشماري و پرتش كني. تركه نارنجك رو با دست راستش ميگيره ضامنش رو ميكشه، شروع ميكنه با انگشتاي دست چپش شمردن: بير، ايكي، اوچ، دورت، بيش، انگشتاي دست چپش تموم ميشه نارنجك رو ميذاره لاي پاش با انگشتهاي دست راستش ميشمره: آلتي، يدي، سكيز، دوگوز.....بوووووووم!
ملاهه ورم معده داشته، ميره دكتر، دكتره (كه ترك هم بوده) بهش ميگه: يك رژيم بهت ميگم بايد رعايت كني. ملاهه ميگه: چشم آقاي دكتر. دكتره ميگه: گوشت نخور، غذاي پر چربي نخور، مشروب نخور، ترياك نكش، بالاي منبر هم نرو! ملاهه ميگه: ديگه واسه چي بالاي منبر نرم؟! دكتره ميگه: اونجا گه زيادي ميخوري، براي معدت خوب نيست!
از يه رشتيه ميپرسن: شما با چه سهميهاي وارد دانشگاه شدي؟ ميگه: بنده افتخار ميكنم که فرزند سه تا شهيدم!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:52  توسط علیرضا
|
تركه با دوستش داشته جدول حل ميكرده، از رفيقش ميپرسه:اكبر، آلت تناسلي زن چيه كه دو حرفيه؟! رفيقش ميگه: عمودي يا افقي؟ ميگه: افقيه. ميگه: خوب خره معلومه ديگه، لب!
تركه و لره رفته بودن شكار، تركه از دور يك شير ميبينه، نشونه ميگيره ميزنه... تيرش خطا ميره و ميخوره به دم شيره. شيره هم شاكي ميشه، ميدوه طرفشون كه سرويسش كنه. تركه جنگي ميره بالاي درخت، ميبينه لره همينجور اون پايين واستاده، بهش ميگه: بابا بيا بالا، الان مياد دهنتو سرويس ميكنه. لره يك نگاهي بهش ميكنه، ميگه: برو گيتو بخور! مگه من زدم؟!
بعد از عمري داريوش مياد ايرن، اجرا زنده ميگذاره تو استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون رو خفه ميكردن، داريوش هم مياد خياي حال بده، از ملت ميپرسه: چي ميخواين براتون بخونم؟ يك تركه ازون پشت داد ميزنه: اِبـــي بـخـــون.. اِبـــي بـخـون!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:39  توسط علیرضا
|
خداوندا :
من از تنهائی و برگ ريزان پائيز من از سردی سرمای زمستان
من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم
خداوندا:
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس
من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم
خداوندا:
من از احساس بیهوده بودن من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خداوندا:
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم
خداوندا من از ماندن می ترسم خداوندا من از رفتن می ترسم
خداوندا من از خود نيز می ترسم
خداوندا پناهم ده
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:31  توسط علیرضا
|
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکرماهی ها نیست
کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:23  توسط علیرضا
|
سلام دوستان من علیرضا هستم آبادان به دنیا امدم ولی الان ۵ ساله که در غربتم(انگلیس) میخام
۱ وبلاگ قشنگ اینجا درست کنم ولی با کمک شما دوستانه عزیز تا بعد یا حق
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 16:20  توسط علیرضا
|